محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1147

تاريخ الطبرى ( فارسي )

على را پيش خواند و او درد چشم داشت و آب دهان در چشمش افكند و پرچم را به دو داد و كسان با وى برفتند و با خيبريان رو به رو شدند ، و مرحب رجزخوانان بيامد . على با مرحب ضربتى رد و بدل كرد و عاقبت على ضربتى به سر او زد كه تا دندانهايش رسيد و مردم اردو صداى آن را شنيدند و هنوز دنبالهء اردو نرسيده بود كه فتح رخ داد . بريده گويد : گاه مىشد كه پيمبر درد سر مىگرفت و يك روز يا دو روز بيرون نمىشد و چون در خيبر فرود آمد درد سر آمد و بيرون نشد و ابو بكر پرچم پيمبر را بگرفت و برفت و جنگى سخت كرد و بازگشت . آنگاه عمر پرچم را بگرفت و برفت و جنگى سختتر از جنگ ابو بكر كرد و بازگشت ، و چون پيمبر خبر يافت گفت : « به خدا فردا پرچم را به كسى دهم كه خدا و پيمبر او را دوست دارد و خدا و پيمبرش نيز او را دوست دارند و قلعه را بگشايد . » گويد : على بن ابى طالب آنجا نبود و قرشيان دل به گرفتن پرچم داشتند و هر كدامشان اين آرزو مىپختند و صبحگاهان على بيامد كه بر شتر خويش بود و نزديك خيمهء پيمبر شتر را بخوابانيد و درد چشم داشت و دو چشم خويش را به پاره حله اى بسته بود . پيمبر به دو گفت : « ترا چه مىشود ؟ . » على گفت : « چشم درد دارد . » پيمبر گفت : « نزديك بيا . » ، و چون على نزديك شد آب دهان در چشمان وى انداخت و درد آن به شد ، آنگاه پرچم را به دو داد . و على حله اى ارغوانى به تن داشت كه رشته هاى آن آويخته بود و با پرچم برفت ، تا نزديك شهر خيبر رسيد و مرحب صاحب قلعه درآمد و مغفرى يمنى داشت و سنگى سوراخ شده به اندازهء تخم مرغ بر سر داشت و رجز مىخواند . على نيز به پاسخ وى رجز خواند و ضربتى در ميانه رد و بدل شد آنگاه على ضربتى بزد و سنگ و مغفر و سر او را تا دندانها بشكافت و شهر را بگرفت .